راست بگو ز قله ای با دل بیقرار ها
می فکنی: گِره گره دره تمامِ کارها

می رسدم به قله ای تا برسد دره ای
کی به خیال قله ام تا برسد نگارها

درقفس فرشته ام یا که به خاک رفته ام
موسم عشق می رسد هم نفس بهارها

کی شود آرزوی بدل قله به قله کو به کو
وادی ایمن است این دره ی برد بارها

هشت بهشت دار من قله بشد جهان من
دره به دره عشق کو لیل شده نهارها

مست شهیدشد:شهین، قله بگو مگو مکن
خاطره های اینچنین گاه نشین کنارها

رقصِ جنون وُ دلبری دیده وصالِ رهبری
ساز مخالفی نزن نائب رمز وُ زارها

حال جهان بدیده ای دیده به پند برده ای
پند و نصیحتم مکن خدشه برد به کارها