رهبر خودخواه دیکتاتور خود شیفتهء ماهری است!
...این داستان فرضی (خامنه ای ) سوار هواپیما شد. کنفرانسی "رهبرانِ جهان "تازه به پایان رسیده بود و او میرفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند.میرفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا (مصلحت نظام ) فرابخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد. در جای خویش قرار گرفت. اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمیرسید. مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد.
هواپیما از زمین برخاست. اندکی بعد، کمربندها را مسافران گشودند تا کمی بیاسایند. پاسی گذشت. همه به گفتگو مشغول بودند.
(خامنه ای) در دریای اندیشه غوطهور که در جمع بعد چهها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر باید گذاشت. ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد: «کمربندها را ببندید!»
همه با اکراه کمربندها را بستند امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند. اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید: «از نوشابه دادن فعلاً معذوریم. "طوفانِ الا قصی" در پیش است.»موجی از نگرانی به دلها راه یافت، امّا همان جا جا خوش کرد و در چهرهها اثری ظاهر نشد، گویی همه میکوشیدند خود را آرام نشان دهند.باز هم کمی گذشت و صدای ظریف دیگر بار بلند شد: «با پوزش فعلاً غذا داده نمیشود. طوفان در راه است و شدّت دارد.» نگرانی، چون دریایی که بادی سهمگین به آن یورش برده باشد، از درون دلها به چهرهها راه یافت و آثارش اندک اندک نمایان شد. طوفان شروع شد.
صاعقه درخشید، نعرۀ رعد برخاست و صدای موتورهای هواپیما را در غرّش خود محو و نابود ساخت. کشیش نیک نگریست. بعضی دستها به دعا برداشته شد امّا سکوتی مرگبار بر تمام هواپیما سایه افکنده بود.
طولی نکشید که هواپیما همانند چوبپنبه بر روی دریایی خروشان بالا رفت و دیگربار فرود افتاد. گویی هماکنون به زمین برخورد میکند و از هم متلاشی میگردد.رئیس(شهید) جمهورنیز نگران شد.
اضطراب به جانش چنگ انداخت. از آن همه که برای گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود، هیچ باقی نماند. پنداری رهبر این جهان و آن جهان هم به آنچه که میخواست بگوید ایمانی نداشت. سعی کرد اضطراب را از خود برهاند امّا سودی نداشت. همه آشفته بودند و نگران رسیدن به مقصد و از خویش پرسان که آیا از این سفر جان به سلامت به در خواهند برد.نگاهی به دیگران انداخت. نبود کسی که نگران نباشد و به گونهای دست به دامن خدا نشده باشد.
ناگاه نگاهش به دخترکی افتاد خردسال. آرام و بیصدا نشسته بود و کتابش را میخواند. یک پایش را جمع کرده، زیر خود قرار داده بود.
ابداً اضطراب در دنیای او راه نداشت. آرام و آسودهخاطر نشسته بود.
گاهی چشمانش را میبست، و سپس میگشود و دیگر بار به خواندن ادامه میداد.
پاهایش را دراز کرد، اندکی خود را کش و قوس داد، گویی میخواهد خستگی سفر را از تن براند. دیگر بار به خواندن کتاب پرداخت. آرامشی زیبا چهرهاش را در خود فرو برده بود.
هواپیما زیر ضربات "طوفان الاقصی"مبارزه میکرد، گویی طوفان مشتهای گره کرده خود را به بدنه هواپیما میکوفت، یا میخواست مسافران را که مشتاق زمین سفت و محکمی در زیر پای بودند، بترساند.
هواپیما را چون توپی به بالا پرتاب میکرد و دیگربار فرود میآورد. امّا این همه در آن دخترک خردسال هیچ تأثیری نداشت، گویی در گهواره نشسته و آرام تکان میخورد و در آن آرامش بیمانند به خواندن کتابش ادامه میداد.
کشیش ابداً نمیتوانست باور کند. در جایی که هیچیک از بزرگسالان از امواج ترس در امان نبود، او چگونه میتوانست چنین ساکن و خاموش بماند و آرامش خویش حفظ کند.
بالاخره هواپیما از چنگ طوفان رها شد، به مقصد رسید، فرود آمد. مسافران، گویی با فرار از هواپیما از طوفان میگریزند، شتابان هواپیما را ترک کردند، امّا کشیش همچنان بر جای خویش نشست.
او میخواست راز این آرامش را بداند. همه رفتند. او ماند و دخترک. کشیش به او نزدیک شد و از طوفان سخن گفت و هواپیما که چون توپی روی امواج حرکت میکرد.
سپس از آرامش او پرسید و سببش. سؤال کرد که چرا هراس را در دلش راهی نبود آنگاه که همه هراسان بودند.
دخترک به سادگی جواب داد: «چون پدرم خلبان بود. او داشت مرا به خانه میبرد. اطمینان داشتم که هیچ نخواهد شد و او مرا در میان این طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند. ما عازم خانه بودیم و پدرم مراقب بود. او خلبان ماهری است.»
گویی آب سردی بود بر بدنرهبر خودخواه دیکتاتور خود شیفتهء ماهر!. سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن؛ این است راز آرامش و فراغت از اضطراب!
به خدا اعتماد کنید!
او خدای ماهری است!🌺
انجمن بین المللی زن (ایران و جهان) برهنه ایی که برای مردم کشورش نجیب ترین بانوی زمان خودش شناخته شد.

در انگلستان قرون وسطی و در قرن یازدهم میلادی , در شهر کاونتری , لئوفریک , ارل مرسیا , دوک کاونتری مالیات سنگینی را برای مردم تعیین کرده بود همسر دوک کاونتری انگلیس زنی از طبقات ممتاز جامعه و در عین حال خیلی محبوب و محترم بود. وقتی ظلم شوهر و مالیات سنگینی که باعث بدبختی مردم شده بود،را مشاهده کرد . اصرار زیادی به شوهرش کرد تا مالیات را کم کند ولی شوهرش که دخالت زن را در امور حکومتی خود بر نمی تافت , از این کار سرباز می زد. سرانجام دوک کاونتری به شرطی قبول کرد که مالیات ها را کاهش دهد که گودیوا برهنه دور تا دور شهر را بگردد , او تصور میکرد که همسرش با شنیدن این شرط برای همیشه عطای مداخله در امور سیاست و مملکت داری را به لقای آن ببخشد ولی دوک هرگز فکر نمیکرد که همسرش شرط را پذیرفته و به اجرا بگذارد . خبرش در شهر می پیچد، در روز موعود گودیوا سوار یک اسب در حالی که همه پوشش بدنش فقط موهای ریخته شده روی سینه اش بود در شهر چرخید، ولی مردم شهر به احترام این زن مهربان آن روز، هیچکدام از خانه بیرون نیامدند و تمام درها و پنجره ها را هم بستند. لیدی گودیوا تمام شهر ی را که در آن پرنده پر نمیزد پیمود و برای دوک کاونتری چاره ای جز برداشتن بار مالیات های گزاف از دوش مردم , باقی نماند. در تاریخ انگلیس و کاونتری بانو گودیوا به عنوان یک زن نجیب و شریف جایگاه بالایی دارد و مجسمه اش در کاونتری ساخته شده است.
اسطوره ها به تنهايى خلق نمى شوند؛ بلكه در بستر فهم، شعور، خرد و پشتيبانى اجتماعى شكل مى گيرند.
عبد الحسین زرین کوب عوامل اصلی سقوط ساسانیان در مقابل اعراب را که منجر به حمله تمام عیار آنان و اشغال ایران شد این گونه فهرست می کند:
۱-اختلاف طبقاتی مردم و عدم هماهنگی میان آنها، ۲- باور ایرانیان به سرنوشت و پذیرش شکست،
۳- وجود پیروان فرقههای غیرارتدکس و مسیحیان که در دفاع از معابد آتش و خانواده ساسانی اخلال ایجاد میکردند،
۴-تنفر مردم از طمع و فساد موبدان و دخالتهای آنها در سیاست،
۵- جنگهای بیهدف خسرو دوم و تضعیف اقتصادی و سیاسی دولت،
۶- ورشکستگی سیاسی و روحانی طبقه حاکمه
شادروان یار شاطر چه می گوید:
هم چنین شادروان احسان یار شاطر سقوط ساسانیان را در اثر عواملی می داند که می بایست مورد بررسی دقیق قرار گیرند و و پرسیده شود : چه شد که آن گونه شد؟
فهرست یار شاطر:
۱-ضربههای فرهنگی همچون، نزول سطح سواد و نفوذ عقاید کفرآمیز در آئین ز ردتشتی
۲-سلطه ظالمانه اجتماعی و مذهبی اواخر دوره ساسانی که باعث شکست نظامی ایرانیان شد و این شکست نظامی برای ایرانیان آزادی به ارمغان آورد، تا دیگر تحت آن سلطه ظالمانه نباشند.
نکته بسیار بسیار مهم:!!!!
باید توجه داشت که گوینده این مطلب استاد یار شاطر است که مسلمان نبوده و اصلا شخصیتی مذهبی نمی باشد. در ضمن او بطور کامل تفکر ضد عربی داشت ولی با این وصف اعلام می کند که مصیبت حمله عرب به ایران برای ایرانیان آزادی به ارمغان آورد .واقعا که باید گفت:
چون قلم در وصف این حالت رسید
هم قلم بشکست و هم کاغذ درید
چون بدون چون و چرا، پرسش مهمی در این ارتباط مطرح می شود : چه کردند شاهان ، مقامات ساسانی و موبدان زمان ساسانی و ایران را برای بیش از دویست سال در چه وضعیتی نگاهداشته بودند که ایرانیان وطن دوست و غیرتمند از اشغال و حمله بی رحمانه عربان نوعی رضایت و یا احساس آزادی بدست آوردند.
شکوفایی خلاقیت در ایران
یار شاطر می افزاید که حمله عربان به ایران نیروی خلاقه ایرانیها را برانگیخت. پس بر این اساس می بایست که در دوره ساسانی خلاقیت ایرانیها که ذاتی وجود آنها ست و به هیچ نیروی خارجی ارتباط ندارد، در بست و با زور و برای نزدیک به دو قرن و یا بیش از آن متوقف شده باشد.
ویل دوران در تاریخ تمدن خود می نویسد که ایرانیها مجاز نبودند طب یونانی ، فلسفه و منطق بیاموزند زیرا این موضوعات خارج از محدوده کتابهای دینی زرتشت بودند.
موضوعات مرتبط:
طنز،
حکایت،
سیاسی،
بین المللی،
ادبی،
ــــــثبتـــــ،
تذکره شعرا
برچسبها:
کشف منع مهاجرت,
جمهوری اسلامی